محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3956
تاريخ الطبرى ( فارسي )
سخن از اينكه چرا يزيد را پيش عمر بن عبد العزيز بردند و چگونه به نزد عمر رسيد كه وى را به بند كرد ؟ سيرت نويسان در اين باب اختلاف كردهاند . هشام بن محمد از روايت ابو مخنف آورده كه وقتى يزيد بن مهلب به واسط آمد و به آهنگ بصره به كشتى نشست ، عمر بن عبد العزيز عدى بن ارطاة را به امارت بصره فرستاد عدى نيز موسى بن وجيه حميرى را فرستاد كه در نهر معقل به نزد پل بصره به يزيد رسيد و او را به بند كرد و پيش عمر بن عبد العزيز برد . گويد : وقتى موسى بن وجيه يزيد را به نزد عمر بن عبد العزيز برد ، عمر او را پيش خواند و چنان بود كه عمر يزيد و خاندان وى را دشمن داشت و مىگفت : « اينان جبارانند و كسانى مانند آنها را دوست ندارم » ، يزيد بن مهلب نيز عمر را دشمن داشت و مىگفت : « پندارم رياكار است » اما چون عمر به خلافت رسيد يزيد بدانست كه عمر از ريا به دور بوده است . گويد : وقتى عمر يزيد را پيش خواند دربارهء اموالى كه به سليمان بن عبد الملك نوشته بود از او پرسش كرد . گفت : « منزلت من به نزد سليمان چنان بود كه مىدانى ، به سليمان چنان نوشتم كه به گوش مردم برسانم ، مىدانستم كه سليمان كسى نبود كه چيزى را كه براى شنيدن مردم نوشته بودم از من مطالبه كند يا كارى ناخوشايند من كند . » عمر گفت : « راهى بجز زندانى كردن تو ندارم ، از خدا بترس و آنچه را كه پيش تو هست بده كه حقوق مسلمانان است و من نمىتوانم از آن چشم بپوشم . » گويد : پس عمر او را به زندانش باز برد و جراح بن عبد الله حكمى را پيش خواند و سوى خراسان فرستاد .